آخرین خبرها
خانه / جبهه / گفتگو با خواهر شهید مجید مهابادیها مهابادی خانم منیژه مهابادیها…
گفتگو با خواهر شهید مجید مهابادیها مهابادی خانم منیژه مهابادیها…

گفتگو با خواهر شهید مجید مهابادیها مهابادی خانم منیژه مهابادیها…

 

                                           بسم رب الشهدا و الصدیقین

 خانم مهابادیها ضمن تشکر از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید، ابتدا مختصری از زندگی نامه شهید برایمان بگویید؟

شهید مجید مهابادیها مهابادی متولد 1342 فرزند عباسعلی مهابادیها و خانم صدیقه موفق که فرزند پنجم خانواده بود محل شهادت بستان تاریخ شهادت 1363/10/09 مزار این شهید در بهشت زهرا قطعه 276 ردیف 102 شماره 5 می باشد.

سرکار خانم منیژه مهابادیها اگر امکان دارد ازخاطرات وخصوصیات اخلاقی  برادر شهیدتان بگویید؟

بنده خواهر بزرگ ایشان هستم و خاطراتی زیادی از ایشان دارم که برایتان بازگو میکنم مجید از کودکی بچه بسیار شیرین و خوش زبان بود . تحصیلاتش را به سیکل رساند و دیگر میلی به درس خواندن نداشت می گفت آدم باید نون بازوهایش را بخورد من شغل آزاد دوست دارم و رفت شغل آزاد انتخاب کرد و استاد مکانیک شد وقتی به سن سربازی رسید پدر و مادرش به او گفتند که تو فعلا به سربازی نرو چون برادرت در اندیمشک در ارتش نیروی هوایی خدمت می کند ولی مجید گفت که هرکس جای خودش را دارد و قبل از اینکه اسمش برای سربازی درآید تعدادی از عکس هایش را نزد دوستش احمد برده بود و پدر دوستش از مجید میپرسد این عکس هارو برای چه می خواهی گفته بود هروقت آمدم و عکس هارو خواستم موقع شهادت من است و مجید به سربازی رفت  چهار ماه در پادگان عجب شیر و بقیه را در جبهه در منطقه بستان بود. مجید نوجوانی بود اهل قرآن و نوکری امام حسین را دوست داشت وقتی ماه محرم می رسید کسی مجید را در خانه نمیدید همیشه در هیأت عزاداری شرکت می کرد. در شبی که فردای آن می خواست به جبهه برود دعای کمیل در منزل برگزار کرد و بعد به سربازی رفت هروقت هم به مرخصی می آمد به تمام فامیل و آشنا سر میزد. یکی دیگر از خصوصیات مجید پنهان کردن رازش بود در جبهه چند بار فرمانده از ایشان پرسیده بود شغلت چیست نگفته بود اما چند بار ماشین و موتور درست کرده بود. و وقتی فرمانده متوجه شده بود مجید مکانیک هست ماشین آمبولانس را در اختیار مجید قرار می دهد . روزهای پایانی خدمتش بود که خواب دیدم مجید به من گفت من دارم میرم نینوا . و مرخصی آخر که آمده بود  رفت خانه دوستش و به او گفته بود عکسهایم را بده و بعد عکس هارا به خانه من آورد و گفت یکی از این عکس ها را برای حجله و دیگری را برای منزل انداخته ام. بعد به شوخی به من گفت دلار ملار داری  و من مقداری پول به او دادم  و او رفت چمدان خرید و لباس هایش را از کمد برداشت و درون چمدان گذاشت و گفت تا خودم نیامده ام کسی چمدان را باز نکند. مجید برای آخرین بار که می خواست به جبهه برود  عینکش را فراموش کرد و پدرش به ایستگاه راه آهن رفت که عینکش را به او برساند اما قطار راه افتاده بود .پدر و مادرم مجید را بسیار دوست داشتند تا جایی که در شب نامزدی برادرش سهم او را جدا می گذاشتند و مادرم یک بلوز برایش می بافت تا در زمستان بپوشد و بافتنی مادرم آماده شد اما مجید دیگر باز نگشت مجید پانزده روز مانده بود تا خدمتش تمام شود و یک روز که در حال انتقال زخمی ها به بیمارستان بوده در حال کمک به دوست مجروح خود بوده که در اثر برخورد ترکش به سرش به درجه شهادت نائل می گردد به گفته پدر و مادرش که از بچگی می گفتند مجید مال امام حسین و حضرت ابولفضل هست خلاصه چنین شد و مجید به سرور و آقایش امام حسین و حضرت ابولفضل پیوست. من تا یک سال بعد از شهادتش شب پنج شنبه ها با مجید حرف می زدم و تمام چیزهایی را که می دید  و می خواست میگفت تا اولین سالگردش که رسید گفت من دیگر دارم میروم کربلا خداحافظ

زبان حال من :

انتقامم ز دشمن مو به مو خواهم کشید        آرزویم را ز  لعلش سر به سر خواهم  گرفت

یکشب آخر  دامن  آه  سحر خواهم گرفت         داد خود را از  آن  بیدادگر   خواهم    گرفت

چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد        نوک مژگان را به خوناب  جگر خواهم گرفت

در پایان اگر سخنی دارید بازگو بفرمائید؟

بنده از طرف خانواده شهید ،برادر و خواهرانش از سایت ایثارگران و دست اندر کاران گنجینه ی شهدا کمال تشکر را دارم و همچنین برای شادی روح گذشتگان دور و نزدیک و شهدای دشت کربلا و شهدای جنگ تحمیلی  خصوصا شهیدان گمنام  و پدر و مادر این شهید به نام پنج تن پنج صلوات بفرستید و برای بازماندگان التماس دعا.

درباره‌ admin

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*