آخرین خبرها
خانه / جبهه / مهندس اکبر اصیلیان از شهید عبد اله زاده می گوید
مهندس اکبر اصیلیان از شهید عبد اله زاده می گوید

مهندس اکبر اصیلیان از شهید عبد اله زاده می گوید

تقديم به شهيد والامقام علي عبدالله زاده

سالهاي 66تا67بودكه در پادگان آيت الله منتظري اصفهان خدمت مقدس سربازي را مي گذراندم.پست سازماني بنده مربي بود ونيروهاي داوطلب وبسيجي را آموزش مي داديم .نيروهاي زيادي جهت گذراندن دوره هاي آموزشي به پادگان مي آمدند.ودوره هاي مختلف را مي گذراندند وبه جبهه اعزام مي شدند.يكي از اين آموزشها جنگهاي شيميايي يا همان (ش،م،ر)بود.ما نيز با تمام توان در خدمت رزمندگان بوديم وبه شدت وبا تمام توان آموزش كامل جنگهاي شيميايي،ميكروبي وراديواكتيو را آموزش مي داديم.زمان گذشت وصدام وحزب بعث بصورت گسترده در جبهه از گازهاي شيميايي استفاده مي كرد.لذا تصميم گرفته شد كه آموزش ها در جبهه كاملتر شود.

در پي اين اتفاقات ما نيز به جبهه اعزام شديم وادامه آموزشها را در مقر لشكر امام حسين (ع)پي گيري نموديم .تا تلفات استفاده از گازهاي شيميايي كمتر شود.

مقر لشكر امام حسين (ع)دارخوئين بود.ما از طرف پادگان با يك گروه مجهز به دارخوئين رفتيم و در قسمت آموزش مستقر شديم.

هر زوز تا دير وقت گردانهاي مختلف را آموزش تكميلي مي داديم.وقتي كه كار آموزش تمام شد به اورژانس لشكر منتقل شدم تا به مسدومين شيميايي كمك كنم.

يكي از اين روزها مشغول كار بودم كه صداي آشنايي به گوشم رسيد .يك كسي دنبال من مي گشت وسراغ من رو مي گرفت .رفتم ببينم كه اين صداي آشنا كيست .ناخود آگاه چشمانم به يك چهره اي افتاد كه مظلوميت ،صداقت و…در چهره اش موج مي زد.آره اون كسي نبود بجز علي عبدالله زاده

بعد از احوال پرسي وروبوسي از او پرسيدم كه علي اينجا چكار مي كني.!!!!!بيخ كوچه كجا اين جا كجا؟

علي با اون صداي آرومش شروع به توضيح دادن كرد وگفت آمدم سربازي وپس از گذراندن دوره آموزشي وتقسيم قرار شد ادامه سربازي رو در لشكر امام حسين بگذرانم

خلاصه اينكه ساعاتي در محوطه اورژانس با علي در كنار هم بوديم وعلي از مهاباد گفت از دوران آموزش و….

علي به عنوان يك امدادگر به اورژانس لشكر امام حسين آمده بود ودر سنگري نزديكي هاي ما مستقر شده بود.صبحها براي ورزش ومراسم صبحگاه در كنار هم بوديم.

زمان گذشت وحدود يك ماه بود كه به منطقه آمده بود كه با مرخصي ما موافقت شد به همراه علي از دارخوئين حركت كرديم وبه سمت اهواز وسپس با اتوبوس به اصفهان وبعد هم به مهاباد آمديم سفر خيلي خوبي بود يكي ديگر از بچه هاي مهاباد هم همسفر ما بود او تقي يزداني بود .خيلي خوش گذشت بعد از اتمام مرخصي نيز سه نفري به اهواز برگشتيم.علي مثل هميشه ساكت وبي حرف بود.در اين مدت وابستگي زيادي به من پيدا كرده بود ودوست داشت كه هميشه با من باشد.

وقتي كه از مرخصي برگشتيم قرار بود كه من وعلي به همراه يك اكيپ به خط مقدم وشهر فاو برويم.مسئول اورژانس لشكر شخصي بود به نام ابوفاضل از اهالي اصفهان او مدتها بود كه با ما رفتارهاي خوبي نداشت وخيلي لج بازي مي كرد.روزي كه قرار بود ما به فاو برويم.او آمد وگفت شماها نبايد با هم برويد .هرچه اسرار كرديم خواهش وتمنا قبول نكرد كه من وعلي با هم به خط مقدم برويم.اين موضوع اينقدر براي علي سخت بود كه وقتي موضوع قطعي شد در گوشه اي نشسته بود واشك مي ريخت.من اينقدر به او دلداري دادم وگفتم كه مشكلي نيست خدا بزرگ است.بالاخره ما را از علي جدا كردند ومن به فاو رفتم وعلي در دارخوئين ماند تا نوبت بعد به خط مقدم اعزام شود.

روزها گذشت ومن يك ماه در فاو بودم .در فاو فاصله ما با عراقي ها حدود 300متر بود.ودر منطقهاي بوديم كه نامش پيشاني بود.يعني وقتي سرت را از خاكريز بالا مي گرفتي در كمتر از ثانيه تك تيراندازهاي عراقي پيشاني ات را سوراخ مي كردند.يك ماهي كه من اونجا بودم تعداد زيادي از رزمندگان به همين شكل شهيد شدند.

زمان به سرعت مي گذشت وروزها وماههاي آخر جنگ بود.صدام با كمك كشورهاي غربي انرژي مضاعفي گرفته بود وما بر عكس ضعيف تر شده بوديم تا زماني كه كه در فاو بودم عراقي ها حملاتي را انجام مي دادندولي تمام آنها دفع مي شد.

ماموريت يك ماهه من در فاو به اتمام رسيد وقرار بود فرداي آن روز تيم ما با تيم ديگري كه علي در آن بود جابجا شويم وقتي كه بر مي گشتم در كنار رودخانه اروند علي را ديدم.علي با چهره معصومانه ومظلومش وقتي نگاهش به من افتاد شروع به اشك ريختن كرد واقعا صحنه سختي بود .شهادت در چهره اش موج مي زد ازش خواستم مواظب خودش باشد .از من حلاليت طلبيدوانگار بهش وحي شده بود كه ديگر بر نمي گردد.

يك هفته بيشتر نبود كه علي به فاو رفته بود كه در مقر لشكر اعلام شد كه عراقي ها حمله گسترده اي را به فاو كردند.وما دوباره از دارخوئين به سمت اروند وفاو حركت كرديم وقتي رسيديم يك سري از بچه ها توانسته بودند كه خودشان را به خط عقب برسانند.وبقيه يا شهيد شده بودند يا اسير

من از هركس كه بر مي گشت سراغ علي رو مي گرفتم.هر كسي يك چيزي مي گفت يكي مي گفت شهيد شده ،يكي مي گفت اسير شده!!!

تا اينكه يكي از بچه هاي اورژانس رو ديدم كه توانسته بود به عقب برگردد.گفتم از علي عبدالله زاده چه خبر؟؟

اون ظاهرا تا آخرين لحظه با علي بوده واينچنين تعريف كرد كه صبح عراقي ها شروع به ريختن گلوله هاي خمپاره و توپ كردند وبعد با نيروي پياده وتانك حمله كردند ما تلفات زيادي داده بوديم وتا آخر هم بچه ها مقاومت مي كردند.وعلي هم به شدت فعاليت مي كرد.ومجروهين را به اورژانس مي رساندند براي چندمين بار بود كه به خط بر مي گشت .كه همرا با آمبولانس وچندين مجروح كه داخل آن بود مورد اصابت گلوله مستقيم تانك قرار گرفت وبه افتخار شهادت نائل گشت.روحش شاد

اين بود سرگذشت مردي كه لايق شهادت بود كسي كه از همان روز اول با چهره مظلومانه وادب مثال زدني اش فعل شهادت را صرف نمود تا به آرزويش رسيد.

اميدوارم كه توانسته باشم گوشه اي از شهامت وصداقت علي را بيان كرده باشم.

راوی : مهندس اکبر ا صیلیا ن

درباره‌ admin

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*