آخرین خبرها
خانه / جبهه / مصاحبه با رضا خمسه آزاده شجاع و دلاور
مصاحبه با رضا خمسه آزاده شجاع و دلاور

مصاحبه با رضا خمسه آزاده شجاع و دلاور

   اشاره : رضا خمسه مهابادی متولد 1346 فرزند حسین ، تحصیلات خود را تا سیکل ادامه داد و بعد از مدتی به خدمت سربازی رفت وی پس مدتی در یکی از روزهای سال 1367 در حین نبرد به اسارت دشمن در آمد ودر تاریخ 21/6/69 آزاد وبه آغوش گرم کشورمان باز گشت ، به سراغ ایشان رفتیم تا از چگونگی اسارت خود برایمان بگوید .

–         جناب آقای خمسه ای با عرض سلام و خسته نباشید ، برای آشنا شدن نسل امروز با فداکاریهای آزادگان در طول دوران اسارت خدمت رسیدیم از دوره خدمت سربازی و چگونگی اسارت خودتان برای ما بگویید ؟

من هم خدمت شما و همه همشهریان عزیز و مخاطبین سایت ایثارگران مهاباد سلام دارم من در 15/2/65 به خدمت سربازی اعزام شدم و در پادگان مهماتی خرم آباد به نام باباعباس شروع به خدمات کردم و به مدت یکسال در آن پادگان به انجام وظیفه پرداختم و در تاریخ 15/2/66 به جبهه و منطقه دهلران و موسیان اعزام گردیم و برای عملیات نصر 3طی یک دوره آموزشی فشرده به لشکر 21 حمزه تیپ یک گرو هان یک ، دسته سه در کنار رودخانه مریسان نزدیکی پل چمران با سایر همرزمان مستقر شدیم پس از عملیات نصر 3 به دلیل شهادت تیربارچی گروهان با توجه به اینکه دست راستم مجروح بود مسئولیت تیر بار را به عهده گرفتم و مدتی تیربارچی گروهان شدم ولی چون فرمانده مان از داوطلب شدن من خوشش آمده بود بی سیم چی دسته مان ترخیص شد مرا اجباراً برای تحویل گرفتن بی سیم مرا خواند که تا قبل از اسارت بی سیم چی ماندم و پس از چند ماه که زمستان 66 بود یک عملیات گشت رزمی برای تیپ و گروهان ما در نظر گرفته بودند که باز هم جناب سروان محمدی همه را جمع کرد ودرخواست داوطلب نمود که باز هم اولین داوطلب من بودم و همانجا به فرمانده مان گفتم هر موقع و برای هر چیزی داوطلب خواستید اولین نفر اسم مرا بنویسید و من همیشه برای پیش مرگ شدن آماده هستم . بعد از چند نفر داوطلب چند نفر دیگر را خواند و دسته گشتی آماده شد و دوباره برای چهار نفر که به نام چهار دلاور بود اسم مرا نوشته بود که وظیفه ما این بود که قبل از دسته داخل سنگرهای دیده بانی و نگهبانی عراق شویم و بدون تیر اندازی آنها را به هلاکت برسانیم

–         از نحوه اسارت خود برایمان بگویید ؟

گشت مهندسی مان ، محور مین را برای عبور نیروهای خودی خنثی کرده بودند به نیروها اعلام شده بود میدان مین هفت متر است ولی خیلی بیشتر هفت متر بود انتهای محل عبور ما از میدان مین به یک موضع تانک دشمن متصل بود وقتی که ما چهار نفر به لبه ی موضع تانک رسیدیم یک سری سیم خاردار سد راهمان شد وقتی که سیم را چیدیم به علت لو رفتن محور مین دشمن چندین تیربار دو شکا و لبه ی موضع تانک آماده کرده بودند و با صدای قیچی شروع به تیراندازی کردند ولی سربازان حق علیه باطل ، نمیدانم واقعاً نمیدانم که چطوری چندین متر میدان مین را زیر بارش گلوله یک مرتبه خودمان را در کانال تیپ ذولفقار که قبلاً برای نگهداری خط کنده بودند دیدیم بدون کوچکترین آسیبی و همگی به سلامت به سنگرهایمان برگشتیم و درهمان خط به خدمت ادامه دادیم و تا شب 21/4/67 دوستم که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم و هم رزم بودیم که آن شخص آقای رضا اصیلیان بود به سنگرمان برای سرزدن آمده بود گفتم آقارضا آماده باش که تا 48 ساعت دیگر باهم دیگر شهید می شویم و اگر شهید نشدیم حتما بدان که اسیر دشمن می شویم که فردای همان شب قبل از طلوع آفتاب آقارضا با بی سیم با من تماس گرفت که پیش بینی ات درست درآمد آماده شو که به او گفتم من 24 ساعت است که آماده ام که از سنگر بیرون آمدم و دیدم که دود سفید همه جا را پوشانده بود که اثرات شیمیای دشمن بود و ما سریع خودمان را به کانال های روی تپه رساندیم که دیدیم نیروهای دشمن حمله کردند که آن حمله به نام توکلت علی الله از سوی دشمن بود و چون نیروهای ما همه به علت شیمیایی ضعف داشتیم و طاقت مقاومت نداشتیم مجبور به عقب نشینی شدیم هوانیروز دشمن، پشت سرمان را از نیروهای بعثی پرکرده بودند که به اصطلاح رزمی هلي بورن شده بودیم که باز هم از این نیروها کاری ساخته نبود و ما به عقب نشینی و فرار از دستشان ادامه دادیم ولی به علت گرمای شدید و نداشتن آب از پای درآمدیم و به حدی فشار وارد شده بود که چشممان جایی را نمی دید که روز را مثل شب مهتای می دیدیم .و به این حال که رسیدیم دشمنان توانستند ما را به اسارت خود درآورند

–         جناب خمسه از دوره اسارت و نحوه برخورد عراقی ها برایمان بگویید که چگونه بر شما گذشت ؟

و از اول دستهایمان را از پشت بستند و در همان نزدیکی که تانکر آب از نیروهای یگان موتوری خودمان بود بردند و کلی آب روی سر و بدنمان ریختند که کمی نیرو گرفتیم و توانستیم سرپا بایستیم و راه برویم که ما را تحویل چند سرباز دادند و به قرار گاه خودشان بردند و تا شب دستهایمان از پشت بسته بود و همین که هوا تاریک شد دستهای همگی به هم بستند و همانجا رها کردند و چند سرباز مصلح به اطرافمان تا صبح نگهبانی دادند فردای آن روز کامیون های ارتشی آمدند و ما را به عقب کامیون سوارد کردند تا به یک جاده ی آسفالت رسیدیم و به یکی از شهرها نزدیک زبیدات رساندند که شب در سوله هایی که معلوم نبود برای چه بود ما را پیاده کردند که چندین نفر از هم رزمهای ما به علت مجروحیت و نبودن آب به شهادت رسیدند و فردای آن روز ما را سوار اتوبوس کردند و به طرف تکریت حرکت دادند و به اردوگاهی به نام اردوگاه 12 مستقر نمودند و داخل این قسمت اردوگاه که حدود 1300 نفر بودیم یک شیر آب که خلی هم ضعیف بود داشتیم . در این اردوگاه هم به خاطر کمبود آب و امکانات چندین نفر به شهادت رسیدند . قبل از سوار شدن به اتوبوس که چندین نیروهای وحشی عراقی که دو صف روبروی هم تشکیل داده بودند که ما باید از بین دو صف که مانند کوچه بود عبور می کردیم که دستهایمان را روی صورتمان می گذاشتیم که کابل یا چوب یا باتن یا میله های آهنی و تیکه های سیم خاردار که در دست داشتند و به هر جایمان که می رسیدند می زدند که این روند شکنجه ادامه داشت تا اینکه به این نتیجه رسیدند که این کارهایشان کارساز نیست و نمی توانستند ما را از پای در بیاورند و شروع به بستن آب و قطع کردن برق و شکنجه های روحی کردند

–        شیرین ترین خاطره دوره اسارت ؟

–         برای بعثیون دو برنامه در پیش گرفتیم هم عزاداری و هم عذاب روحی ، به آسایشگاه هم بندانمان که ترک زبان بودند دعوت شدیم و وقت ورود هیئت مان به آسایشگاه و هیئت میزبان که با زبان ترکی و نوحه زیبا که می گفتند : سینه زنان شاه دین خوش گلدین خوش گلدین . این نوحه بهترین خاطره در مدت اسارت برای من بود .

–        تلخترین خاطره دوره اسارت را برایمان بگویید ؟

تلخ ترین خاطره : شبی بود که دیدم یکی از هم بندان که خیلی جوان بود و متاهل و دارای فرزندی که هیچ وقت نتوانست او را ببیند و آن شب با بغض که گلویش داشت از زندگی اش و فرزندش که آرزوی دیدنش را داشت برایم تعریف کرد بغل هم خواب رفتیم ولی من صبح بیدار شدم ولی بیدار نشد .

–         چه توصیه ای به مردم بویژه جوانان دارید ؟

توصیه ی من به مردم و جوانان این است که در هر جای و هر کاری فقط توکل بر خدا داشته باشند .

مصاحبه کننده :محمد رضا غلامی

درباره‌ admin

یک نظر

  1. لطفا عکسی از ایشان گذاشته شود با تشکر

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*