آخرین خبرها
خانه / جبهه / مصاحبه با آزاده سرافراز رضا عقيلي
مصاحبه با آزاده سرافراز رضا عقيلي

مصاحبه با آزاده سرافراز رضا عقيلي

اشاره : رضا عقیلی متولد 20/5/1347فرزند حسین. در شهر مهاباد دریک خانواده متدین و مذهبی متولد گردید و از همان دوران کودکی در مساجد و هیات مذهبی حضور ی فعال داشت .. پس از گذراندن دوران کودکی ،تحصیلات ابتدایی را در مدرسه رودکی مهاباد گذراند و سپس وارد مقطع راهنمایی شد و در حین تحصیل به کمک پدر می پرداخت که به علت مشکلات و شرائط سخت اقتصادی مجبور به ترک تحصیل شد. دوره خدمت مقدس سربازی را در تاریخ 26 مرداد سال 1365 از طریق نیروی مقاومت بسیج شروع و بلافاصله پس از گذراندن دوره آموزشی عازم جبهه های حق علیه باطل گردید و در 29 فروردین سال 1367 توسط نیروهای بعثی عراق به اسارت در آمد و مدت دوسال در اسارت حزب بعث قرار داشت .آقا رضا پس از بازگشت از اسارت تحصیل را ادامه داد و اکنون دارای مدرک فوق دیپلم می باشد ، در آموزش و پرورش اصفهان خدمت می نمایدو حاصل ازدواجش دو فرزند می باشد .در آستانه سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی به حضورایشان رفتیم تا با خاطرات خود ما و نسل امروز را با صدما ت و مشکلاتی که در دوره اسارت داشته آشنا نماید :
پس از سلام و احوالپرسی و تبریک این روز ،از جانبازو آزاده سرافراز خواستیم که از نحوه اسارت خود برایمان بگوید :
با تشکر از شما و دست اندر کاران سایت ایثارگران مهاباد .در مورد نحوه اسارتم عرض کنم که اصولا قبل از اعزام به جبهه و آغاز عملیات ، مسئولان در رابطه با مجروحیت و شهادت ما را توجیه می کردند ولی در خصوص اسارت این گونه نبود ، ما بر اساس تجربیات ، کارت های شناسایی ، نقشه ها و مدارک را اختفاء کردیم و زمانی هم که به اسارت نیروهای عراقی در آمدم ، خود را این گونه توجیه کردم که خداوند خواست زنده بمانم و در شرائط خاص دیگری مورد امتحانش قرار گیرم .
در سال 1365 پس از اعزام از شهر مهاباد اصفهان ابتدا به پادگان 15 خرداد اصفهان منتقل شده سپس جهت گذراندن دوره های آموزشی به پادگان شهید محمد منتظری در شهر مورچه خورت واقع در 45 کیلومتری اصفهان و پس از آن در لشگر 14 امام حسین علیه السلام گردان یا زهرا سازماندهی شده و در ابتدا کار تک تیر انداز بودم و سپس آرپیجی زن و بعد کمک بی سیم چی و در نهایت بعنوان مسئول دسته خدمت می کردم و 18 ماه در جبهه های جنگ در عملیاتهای والفجر 10 و کربلای 4 و 5 در گردان یا زهرا حضور فعال داشته تا این که در منطقه فاو به اسارت نیروهای بعثی در آمدم . در خط مقدم و کارخانه نمک و سه راه مرگ عراقی ها پاتک زده بودند که من با 7 نفر از دوستان که روی فیبرهای قایق نشسته بودیم و منطقه را دید می زدیم نیروهای عراقی وارد آرپیجی زنها شدند و بعد از مبارزات بی وقفه با نیروهای رژیم بعث عراق با اصابت گلوله مستقیم دشمن به ناحیه سر و صورت من و 3 نفر از دوستان مجروح که بعد از آن جراحت حدود 500 متر از رودخانه اروند را به اشتباه گذرانده و پس از آن به اسارت در آمدیم و بقیه دوستان به درجه رفیع شهادت نائل آمدند .
در ابتدای اسارت از تعداد اسرای عملیات تعداد 11 نفر مجروح شده بودیم که ما را جهت مداوا و درمان به خط دوم عراقی ها بردند و پس از مداوا به شهر ام القصر آورده و با شکنجه های روحی و روانی منجمله ( تانکها عقب رفته و نزدیک نفر اول که می رسیدند ترمز زده ) و ما را آزار و اذیت می کردند. وبعد از آن ما را به شهر بصره بردند و سپس وارد اردوگاه تکریت شدیم ، اسرا را به 2 دسته رسمی و غیر رسمی تقسیم کرده و ما را جزء مفقود الاثرها اعلام کردند . صلیب سرخ از ما ثبت نام انجام نداد و در اردوگاه مخفیانه نگهداری می شدیم .
این آزاده سر افراز گفت :
شکنجه های سختی از سوی عراقی ها می شدیم . پس از استقرار در اردوگاه در اطراف آن سوله هایی درست کرده بودند برای مواقع اضطراری ، که اصلا مناسب انسان نبود و بیشتر به کار مرغداری یا گاوداری می آمد . کثیف و پر از جانوران ریز و حشرات کوچک گزنده بود . عراقی ها که از شورش و درگیری ها به شدت ترسیه بودند ، برای آنکه عجالتا در یک جای چهار دیواری و مسقف و محصور شده اسکان دهند ، سوله ها را برای استقرار اسرا در نظر گرفته بودند .
راه ورود به سوله ها راهروی بود که می شد با ستون یک از آن گذشت . راه گریزی هم نداشت یگانه راه ورود به مدخل سوله همین راهرو بود که در دوطرفش حدود 40 نفر سرباز عراقی با کابل صف کشیده و منتظر ورود ما بودند .
قبل از ورود به راهرو که ما آن را برای همیشه (( تونل مرگ )) نامگذاری کردیم ، اعلام کردند ، کسانی که پاسدار یا فرمانده یا روحانی هستند خودشان را معرفی کنند تا از کتک در امان بمانند . فی الواقع تمهید لو رفته ای بود و کسی فریب آن را نخورد .
وقتی وارد تونل شدیم ، عرب ها با ریتم می خواندند : (( واحد واحد ، عجب صبری خدا دارد )) و با خشم و کینه غریبی کابل ها و باتوم هایشان را بر سر و شانه و گرده ما فرود می آوردند . هیچ رحمی در کار نبود ، با چنان شدتی می زدند که هیچ ظالمی اگر بویی از انسانیت برده بود چنین نمی کرد ، مگر آنکه ذاتا پلید باشد . در جمع ما پیر مرد شصت هفتاد ساله ای بود با محاسن بلند که علمدار لشکر بود ، عربها خیال می کردند فرمانده است تمام محاسن سفید او را دانه دانه کندند . از دست ما کاری بر نمی آمد او قبل از من وارد تونل شد . دیدم که چطور تازیانه ها فرود می آیند و تن و بدن خسته اش را می کوبند . پیرمرد فقط حضرت زهرا ( س) را صدا می زد .
تونل مرگ ، در واقع رسمی بود که در ابتدای ورود به هر اردوگاه ، به ذنشانه اقتدار عراقی ها برگزار می شد . اول فکر می کردیم اگر زیر بازوی یکدیگر را بگیریم ، آنکه در میان ما قرار گیرد و به نشانه مجروح بودن بنالد و بلنگد ، ممکن است مورد ترحم واقع شود ، اما عراقی ها درست همان کاری را می کردند که ما انتظارش را نداشتیم . تصور اینکه اسیر ، پیر مردی است گرسنه و تشنه و ممکن است با ضربات کمتری مواجه بشود ، و عراقی ها از شدت آزارشان بکاهند ، خیلی زود رنگ باخت و بر شدت ضربات افزود اما به قول مشهور : التجره فوق العلم ، عاقبت دریافتیم که اگر فریادهای پر هیبتی سر بدهیم و یک دم از آن دست بر نداریم ، شاید به دلیل رعب و وحشتی که در دل عرب ها پدید می آورد خیلی زود دست از کتک زدن بر دارند و رهایمان کنند ، نتیجه ببخشد ، این تجربه نعمتی بود که روی دیوارها حک شد تا آنان که پس از ما می آیند از آن با خبر شوند .
آنها گاهی اوقات بچه ها را به کابل های برق متصل کرده و با کابل اسرا را کتک می زدند . روزهایی بود که آب در اختیار نداشته و برای اقامه نماز تیمم می کردیم . هر 45 روز یک بار باید با تیغ موهایمان را می تراشیدیم که این عمل ما را در سرما و گرما آزار می داد .
گرسنگی برای اسرا شبانه روزی بود و کار به جایی رسیده بودیم که در قنوت نماز ، دعا می کردیم که (( خدایا ما را سیر کن و صبر زیادی بر ما عطا کن )) .
هر 10 یا 20 روز یک بار با آب سرد به حمام می رفتیم در نتیجه به خاطر عدم رعایت اصول بهداشتی به بیماری های گوارشی مبتلا شدیم که هر چند روز یک بار یکی از بچه ها شهید می شد .
عراقی ها با بهانه های واهی بچه ها را شکنجه می کردند . برای مثال آنها گاهی می گفتند چرا نمی خوابید ، دراز کشیده ای ، ذکر می گویید و نماز می خوانید .
سیگار را به صورت مجانی در اختیار اسرای سن پایین قرار می دادند و آنها را مجبور می کردند که از آن استفاده کنند .
دوستان و همرزمانمان را جلوی چشمانمان شکنجه می کردند و ما جرات سخن گفتن نداشتیم . شب ها در آسایشگاه ها دوستان بسیاری از بیماری ها رنج برده و فریاد می زدند . چشم هایشان گود رفته بود اما نمی توانستیم حرفی بزنیم .
* ناخن هایمان را برای کوتاه شدن به دیوار می کشیدیم
وضعیت بهداشتی در اردوگاهها اصلا قابل تحمل نبود و حتی وسیله ای برای کوتاه کردن ناخن هایمان نداشتیم و مجبور بودیم که ناخن هایمان را روی دیوار بکشیم تا ساییده شود .
این جانباز فداکار ادامه داد : زمانی که قطعنامه 598 در سال 67 توسط ایران پذیرفته شد ، نیروهای عراقی خیلی خوشحال شدند اما ما در اسارت خوشحال نبودیم چون نتایج قابل توجهی را کسب نکرده بودیم . در آن لحظات چون امام خمینی ( ره ) با پذیرش قطعنامه موافقت کرده بود پذیرفتیم که این هم ، یک نوع پیروزی است .
در آسایشگاه ، افسران ارتش حضور داشتند که به ما می گفتند اگر امروز آتش بس شد توقع نداشته باشید که فردا ما از اسارت نجات پیدا می کنیم تا مذاکرات به پایان برسد 2 سال طول خواهد کشید و حرف آنها هم درست بود .
ما در اسارت انتظار داشتیم که 20 سال دیگر این وضعیت ادامه پیدا خواهد کرد تا اینکه در سال 69 تلویزیون عراق اعلام کرد روزی هزار نفر از اسرا را به ایران اعزام خواهیم کرد که بنده به همراه دوستان در 5 شهریور سال 69 به ایران عزیز بر گشتم .
این آزاده دفاع مقدس در خصوص مشقتی که والدین او در زمان اسارتش تحمل کردند ، اظهار داشت :
از موی سفید پدر و مادرم می توان تشخیص داد که آنها چقدر انتظار کشیده اند ، به خصوص افرادی که مثل ما مفقود الاثر اعلام شده بودیم ، هنگامی که وارد ایران شدم پدر و مادرم تازه باور کردند که اسیر بودم ، آنها بیشتر از بی خبری رنج می بردند .
وی بیان داشت : والدینم را حتی چندین بار به بیمارستان های شهر اهواز برای جستجو و یافتن من فرا خوانده و حتی به معراج شهدا رفته تا از فرزند گمشده خود نشانی پیدا کنند که بعدها سردار شهید علیرضا غلامی فرمانده گروه تفحص لشگر 14 امام حسین که در زمان جنگ مسئول تعاون و از اقوام بود ند عکسی را دال بر اسارت این حقیر که از طریق ماهواره گرفته شده بود به والدینم نشان داده بودند تا تسلی خاطر آنها شود .
این آزاده در خصوص نحوه رهایی از اسارت ، گفت :
چند ماهی قبل از روزهای 25 و 26 مرداد شنیده می شد که صحبت از آزادی است ، این اخبار چون خنثی بود از رادیو عراق پخش می شد اما خبر نداشتیم اسرای مفقود الاثر چه زمانی آزاد خواهند شد که در نهایت عده ای از اسرا در 25 و 26 سال 69 آزاد شدند .
وی ادامه داد : همه مردم تصور می کنند که اسرا بعد از آزادی خوشحال می شوند ، ولی ما خوشحالی را همراه معنویت داشتیم و یکی از هم و غم های ما این بود که چگونه معنویت خود را در آزادی حفظ کنیم و چگونه در زمان آزادی وظایف خود را انجام دهیم ، ناراحت بودیم از اینکه خدای نکرده با مسائل دنیوی اخت بگیریم . در اسارت هم اهل قرآن و نماز بودیم ، در آن زمان تمامی ذکرها را در یک جمله جمع کردم که اگر آزاد شدم این ذکر را همیشه بگویم تا مدام به فکر روزهای سخت زندگیم بیفتم . (( الهی حبلی کما لا انقطاع علیک )) .
این آزاده دوران مقدس در خصوص بیماری هایی که در حال حاضر به آن مبتلاست ، گفت : در اردوگاه تکریک به علت تحمل گرسنگی به بیماری های گوارشی و مواد شیمیایی به بیماری های ریوی و پوستی مبتلا می باشم که مفتخر به 50/ جانبازی می باشم که مهم ترین سرمایه هر انسانی هستی و وجودش است و بچه هایی که به جبهه رفتند با عشق و علاقه وصیت نامه خود را نوشتند و برای همه چیز آماده شدند ، مردم باید آگاه باشند که آنها برای مرز و بوم و کشورمان همچنین برای دفاع از ناموس ، قرآن کریم و دین رفتند و در حال حاضر هر کدام سر نوشتی پیدا کردند پس با هوای نفس و غفلت ، تلاش آنها را برای کسب اسلام پایمال نکنند .
هر آزاده ای باید بداند که فعالیت هایش انجام وظیفه بوده و به اجبار به جبهه نرفته است باید ارزش های خود را حفظ کرده و شرایط و حال و هوای اسارت را برای خود نگه دارد بنابراین اگر در اسارت اهل ذکر و خواندن قرآن بودیم ، در این زمان هم این راه را ادامه دهیم همچنین با توکل بر خدا در عرصه های فرهنگی تلاش کنیم
جناب آقای عقیلی اطلاع دارید که جمعی از خانواده شهداء و رزمندگان دفاع مقدس مهاباد گنجینه شهداء را ایجاد نموده اند جنابعالی در این خصوص چه نظری دارید ؟
امروز زنده نگهداشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست،چرا که شهید نه فقط خود عروج می کند بلکه دیگران را نیز به معراج می برد واحداث گنجینه شهدا نه‌تنها هزینه کردن نیست بلکه سرمایه‌گذاری است؛ لذا با این حرکت می توانیم شهدا را به نسل‌های جوان معرفی ‌کنیم.
همه ما مدیون خون شهدا هستیم و عزت امروز اسلام از برکت خون شهیدان است؛ لذا این مراسم ها باید به گونه‌ای برگزار شوند که لایق مقام والای شهدا باشند.
در اینجا من فرصت را مغتنم می شمارم واز تمامی دست اندرکاران گنجینه شهداء تشکر می کنم و انشاا… در قیامت با شهدا محشور گردند.
.
حرف آخر
اسارت تجربیات زیادی داشت و باید این تجربیات در اختیار جوانان و نسل آینده قرار گیرد ، انتقال این تجربیات به دانشجویان دانشگاه های افسری و نظامی در این برهه از زمان به صورت کتب درسی الزامی است .
آموزش دادن در رابطه با کمبود غذا ، کمبود امکانات بهداشتی و درمانی و آموزش هایی از این قبیل باید به نسل آینده منتقل شود

درباره‌ admin

یک نظر

  1. ماشااله طحانیان زاده مهابادی

    ضمن تشکر وقدردانی پیشنهاد میشود همراه هر مصاحبه عکس متناسب با حال و هوای روزهای سخت دوران اسارت در کنار فرد مصاحبه کننده گذاشته شود

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*