آخرین خبرها
خانه / جبهه / مصاحبه با آزاده سرافراز امیر سرتیپ دوم خلبان منصور کاظمیان
مصاحبه با آزاده سرافراز امیر سرتیپ دوم خلبان منصور کاظمیان

مصاحبه با آزاده سرافراز امیر سرتیپ دوم خلبان منصور کاظمیان

عملیات بغداد در واقع یکی از عملیات های نیروی هوایی در  دوران دفاع مقدس بود که جایگزینی و بدیلی نداشت. قرار بود اجلاس غیر متعهد ها در بغداد برگزار شود و این برای ایران بسیار بد بود زیرا از یک سو مسئولین ما مجبور بودند در کشور دشمن وارد این مذاکرات شوند و از سوی دیگر در این اجلاس احتمال آنکه با فشارها یک قطعنامه علیه ما تصویب شود نیز می رفت. مسئولان دستگاه دیپلماسی تمام تلاش خود را برای اینکه این اجلاس در بغداد برگزار نشود انجام داده ولی موفق نشدند چرا که صدام به همه اطمینان داده بود که هیچ پرنده ای نمی تواند از آسمان بغداد عبور کند. لذا نیروی هوایی آخرین گزینه موجود بود که نشان دهد این ادعا باطل است و نگذارد که این اجلاس برگزار شود.فرماندهی این عملیات با شهید خلبان یاسینی بود،لذا انتخاب پرسنل بصورت محرمانه توسط ایشان انجام شد و افراد را براساس روحیات مشترکی که باهم داشتند انتخاب کرده بود، به همین جهت منصور و عباس در یک گروه پروازی انتخاب شدند جالب است بدانید که اسم این پرواز به نام منصور توسط سرلشکر یاسینی اتنخاب شده بود.با این حرکت منصور و عباس اجلاس غیر متعهدها در عراق تشکیل نشد و به کشور دیگری منتقل شد، جالب اینجاست که حتی رئیس جمهوری وقت کشورمان(حضرت آیت الله خامنه ای) نیز در این اجلاس شرکت کردندو مشت محکمی بر دهان آمریکا و نوکرش صدام زدند.

امیر سرتیپ دوم خلبان آزاده منصور کاظمیان مهابادی زخم خورده از بعثیون که هنوز بعد از سالها آثار جراحت و شکنجه برچهره و بدنش نقش بسته است در زمان حمله ی جنگنده های ایران به بغداد در زمان نشست کشورهای غیرمتعهد خلبان کابین عقب سرلشکر خلبان شهید عباس دوران بود. وی در آن حمله که در سال 61 به منظور لغو کردن آن نشست انجام شد، پس از مورد اصابت قرارگرفتن هواپیما، خود را به بیرون پرت کرد و به دست نیروهای عراقی اسیر شد. او پس از 8 سال اسارت نهایتاً در سال 1369 آزاد شد. بنده ضمن افتخار به این همشهری عزیزو بزرگوارکه نام کشور و مهاباد را برای همیشه جاویدان نگه داشتند، گفتگوی اختصاصی ومختصری با این امیر سرافراز انجام دادم که در زیر می خوانید. پیشنهاد میکنم عزیزان کتاب دوره درهای بسته شماره 4 به روایت امیر کاظمیان مهابادی را حتما مطالعه فرمایید.

جناب کاظمیان مختصر ازخودتان بگویید؟

درمهرماه 1332 درخانواده ای مذهبی در مهاباد بدنیا آمدم پس ازاتمام دوران کودکی دوران ابتدایی و راهنمایی را درمهاباد گذرانده و برای ادامه تحصیل به اردستان رفتم دوسال در اردستان درس خواندم و دیپلم خودرا درتهران گرفتم. خیلی اتفاقی برای کار به تهران رفته بودم که برای خلبانی ثبت نام کردم،سال53 برای تکمیل دوره خلبانی ازطرف ارتش به آمریکا و سال55 به ایران بازگشتم.

شما چه گونه اسیر شدید؟
-قرار بود کنفرانس کشورهای غیر متعهد در بغداد تشکیل شود که این درست در بحبوحه ی جنگ ایران و عراق بود. مسئولان ایران گفته بودند که آن کنفرانس نباید در عراق تشکیل شود، زیرا آن کشور نا امن است. اما صدام بغداد را امن ترین شهر دنیا می خواند و می گفت هیچ پرنده ای نمی تواند به آسمان آن شهر وارد شود. او حتی گفته بود که اگر کسی توانست وارد آسمان بغداد شود، کلید آن شهر را به او خواهد داد.

زمانی که اسیر شدید، واکنشتان چه بود؟
-حدود ساعت 6 و بیست دقیقه ی صبح بود که پس از هدف قرار گرفتن جنگنده، از هواپیما بیرون پریدم، بیهوش شدم ولی می دانم که داخل شهر بغداد بودم. حدود ساعت 8 و سی دقیقه ی صبح بود که دیدم تعدادی به زبان عربی صحبت می کنند، فکر کردم که در آن دنیا هستم اما بعد متوجه شدم که چند درجه دار عراقی و یک پرستار که لب پاره شده ی من را بخیه می زد، در کنارم بودند. من از آن ها پرسیدم که “دوران” کجاست و آن ها گفتند که او بیرون نپرید. اما من شک داشتم که شاید آن ها می خواهند دوران را مخفی کنند و به این دلیل این گونه می گویند. دوران ولی روز قبل از عملیات به من گفته بود که در صورت پیش آمدن سانحه ای برای هواپیما به بیرون نخواهد پرید، چون که نمی خواست اسیر دشمن شود. سپس مرا به بیمارستان و بعد به خانه هایی بردند که به آن ها وزارت دفاع می گفتند. احتمالاً آن خانه ها برای ایرانی هایی بود که از بغداد بیرون رانده شده بودند.

پس زندانِ معمولی نبود؟
خیر. پس از 15 روز ما را به استخبارات (اداره ی اطلاعات عراق) که مخصوص بازجویی خلبانان و افسران ارشد ایرانی بود، بردند که 45 روز ما را در آن جا نگه داشتند، سپس ما را به اردوگاه بردند تا زمانی که آزاد شدیم. روزهایی بسیار سختی بود.

در آن جا چه سوال هایی از شما می پرسیدند؟
-بیشتر در مورد روحیه خلبانان از من سوال می کردند. مثلاً از من پرسیدند که چه خلبانانی در پایگاه همدان وجود دارند که من در جواب گفتم یادم نیست چون به تازگی به همدان منتقل شده ام. اما سریع یک لیستی از خلبانان پایگاه را جلوی من قرار دادند. می دانید که ستون پنجم آن ها بسیار قوی بود. اما من گفتم که هیچ کدام از آن ها را نمی شناسم.

آیا از قبل با شما هماهنگ شده بود که به سوال های آنها چه جوابی بدهید؟
-نه، اصلا. فقط به ما گفته بودند که اگر اسیر شدیم، تنها مشخصات خود، درجه و از این قبیل اطلاعات بدهیم.

آیا از نگهبانان عراقی کسی بود که به شما کمک کند؟
-به احتمال زیاد آموزش ارتش آن ها این گونه بود که به افسران و خلبانان احترام زیادی می گذاشتند. یادم می آید که یک روز ما را به شهر بغداد بردند، دیدم پلیس به ماشین بنزی که از جلوی ما رد شد، احترام گذاشت. از آن پلیس پرسیدم که: «آیا شخص داخل ماشین را می شناسی؟» که او در جواب گفت نه. ماشین بنز در عراق مخصوص افسران و مجلسی های ماست و همه نمی توانند بنز سوار شوند.

در زمان اسارت چه کارهایی انجام می دادید؟
-ورزش می کردیم، زبان انگلسیی آموزش می دادیم. یکی از اسرا آلمانی بلد بود. شب ها بافتنی یاد می گرفتیم. کارهای زیادی انجام می دادیم که اسارت یادمان برود.

شما شکنجه هم شدید؟
هنگامی که ما به سوالی پاسخ اشتباه می دادیم، ما را کتک می زدند.

شکنجه هایشان بیشتر از چه نوعی بود؟
-در اداره ی استخبارات با کابل می زدند که هنوز در کتف راستم رد آن هست. شکنجه ها به قدری زیاد بود که ما دیگر کسی که شکنجه شده بود را نمی شناختیم. از او می پرسیدیم که چه طوری شکنجه ات کردند و او می گفت که از پا از سقف آویزان بود و دست هایش از پشت با کابل بسته بود. این کابل ها آن قدر سفت بسته می شدند که پوست و گوشت را پاره می کردند و به استخوان می رسیدند. او می گفت چند سرباز 24 ساعت او را فلک می کردند

کی متوجه شدید که قرار است به ایران برگردید؟
26 مرداد سال 69. از صبح همان روز رادیو و تلویزیون عراق اعلام می کرد که صدام قرار است سخنرانی کند. ما فکر می کردیم باید در مورد جنگ باشد. ساعت 11 بود که سخنرانی صدام شروع شد. او گفت که تصمیم گرفته اسیرهای ایرانی را به صورت یک طرفه آزاد کند. اما هیچ اخبار و اطلاعاتی از داخل ایران در اختیار نداشتیم که بدانیم واقعیت امر چیست. از فردای آن روز دیدیم که از شمال عراق تحویل اسرا شروع شد. 4 شهریور نوبت اردوگاه ما شد. فقط خلبانان و سه سرهنگ نیروی زمینی را نگه داشتند اما بقیه را آزاد کردند. ما از آن ها پرسیدیم که چرا ما را نگه داشته اند. آن ها در جواب گفتند که ایران هنوز هیچ خلبان عراقی را تحویل نداده است. اما این در صورتی بود که ایران به صورت مجزا اسرا را نگه نمی داشت و اگر اردوگاهی را تخلیه می کرد، در میان آن اسیرها ممکن بود افسر، خلبان و یا هر فرد نظامی عراقی باشد. این مسئله 20 روز طول کشید تا زمانی که 24 شهریور ما را به اردوگاه “بعقوبه” انتقال دادند. در شب اول سه ایرانی و شب دوم هفت نفر را آزاد کردند که من در میان آن هفت نفر بودم.

هنگامی که وارد ایران شدید، چه احساسی داشتید؟
اصلاً باورمان نمی شد. زمانی که از مرز به این طرف (ایران) آمدیم، ماشین های ایرانی را می دیدیدم که در خطی حرکت می کردند که در آن طرف اسیرها را پیاده می کردند و ما را در این سو سوار می کردند. وقتی پیاده شدیم، به خاک افتادم، آن را بوسیدیم و خدا را شکر کردم که وارد خاکمان شدیم،مهمتر از همه وقتی وارد شهرم شدم فکر میکردم فقط چند نفر از اقوام و فامیل به سراغم می آیند ولی از پنج کیلومتری شهر مردم عزیز مهاباد به استقبال آمده بودند و تا آن موقع اینهمه جمعیت در مهاباد یکجا ندیده بودم، حال مانده بودم چگونه این همه محبت راجبران کنم ،واقعا برایم سنگ تموم گذاشتند، ازهمه ممنونم…

بعد از اسارت باز هم در پروازها شرکت می کردید؟
خیر، جنگ دیگر تمام شده بود. اما من به مدت دوسال در پادگان قلعه مرغی به دانشجویان خلبانی آموزش می دادم.

نحوه ی برخورد عراقی ها با نیروی های ارتشی ایران و غیر از آن خیلی فرق می کرد؟ منظورم نیروهای سپاهی و بسیجی است.
عراقی ها به ما “ارتشی” می گفتند و به سپاهی و بسیجی ها می گفتند “ارتش خمینی” ولی از دید آنها همه ما اسیر بودیم. من می دیدم که در بین نیروهای ارتشی که در استخبارات نگه می داشتند، بچه های سپاهی هم بودند که این کار برای اذیت کردن آن ها بود، چون وقتی خلبانی یا افسری را به استخبارات می بردند، به شدت او را شکنجه می کردند.

آیا تا به حال خاطرات خود را نوشته اید؟
همان یکی دو سال اول ورودم به ایران تعدادی از خاطراتم را مکتوب کردم. کتابی هست به نام “پشت درهای بسته که چند مورد از خاطره های من در آن جا ذکر شده است.

زمانی که آزاد شدید، آیا از وضعیت سیاسی-اجتماعی ایران اطلاع داشتید؟
ما بیش تر از اسرای جدید می فهمیدیم که در ایران چه خبر است و آن چیزی را هم که از رادیو و تلویزیون عراق می شنیدیم، با دیگر خلبانان اسیر تجزیه و تحلیل می کردیم

نظر شما به عنوان خلبان کابین عقب شهید دوران در مورد او چیست؟
دوران در روزهای اول جنگ که ما در پایگاه بوشهر با هم آشنا شدیم، مدام در اتاق عملیات بود تا بتواند ماموریتی برای خود دست و پا کند. همیشه آماده انجام سخت ترین عملیات ها بود. او رکورددار نیروی هوایی بود به طوری که به غیر از ماموریت های گشت زنی، 60 ماموریت رزمی انجام داده بود. در خاطرات بعضی از فرماندهان نیروی دریایی عراق نوشته شده که زمانی که آن ها متوجه می شدند دوران پرواز کرده، به خودشان می گفتند که دیگر جای ماندن نیست و منطقه را ترک می کردند. بعضی دیگر از افسران عراقی می گفتند که به عنوان یک وطن پرست “دوران” را بسیار قبول دارند و بر سر مزار او یک دقیقه سکوت می کردند

تهیه و تنظیم: (خسروکریمی )

درباره‌ admin

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*