آخرین خبرها
خانه / جبهه / حاجیه خانم معصومه خان محمدی مهابادی مادرپاسدار شهید مجید حیدریان در گفتگو با ايثارگران…
حاجیه خانم  معصومه خان محمدی مهابادی مادرپاسدار شهید مجید حیدریان در گفتگو با ايثارگران…

حاجیه خانم معصومه خان محمدی مهابادی مادرپاسدار شهید مجید حیدریان در گفتگو با ايثارگران…

اشاره : حاجیه خانم  معصومه خان محمدی مهابادی مادرپاسدار شهید مجید حیدریان متولد 1320 می باشد . جدا از تیز و چابک بودنش،  زن با هوش و با استعدادی است ، چند وقت پیش از فرزند ارشدش حسن حیدریان شنیدم دچار شکستگی از ناحیه دست شده به همین جهت فرصت را مغتنم شمردم و عصر روز سه شنبه به شهر ورامین رفتم تا خدمت ایشان که در منزل پسردیگرش آقا حمید بود برسم. مادر شهید حیدریان را بیست سالی بود که ندیده بودمش یعنی از موقعی که در شهرورامین اقامت کرده تا زمان دیدار ، حاجیه خانم با همان حال و هوا و روحیه قبلی بود منتها با یک دست شکسته که امیدواریم هرچه زودتر بهبود پیدا کند. در مدتی که آنجا بودیم از حالات و روحیه شهید مجید حیدریان می گفت و اشک می ریخت .پس از چند لحظه نشستن با این مادر به مصاحبه نشستیم .

سئوال : حاجیه خانم خان محمدی اطلاع دارید که جمعی از ایثارگران مهاباد  در راستای یاد وخاطره شهدا ی شهرمان اقداماتی را انجام داده اند ، شما از این اقدامات اطلاع دارید ؟

بله از فرزندانم مطلع شده ام بسیارکار خوب و پسندیده ای می باشد برای بانیان این اقدام آرزوی تندرستی و سلامتی را دارم وانشاء الله اجرشان با آقا امام زمان (عج) باشد

سئوال : جهت پر رنگ نمودن یاد و خاطره شهدا چه  پیشنهادی دارید ،؟

برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا همین کارها بهترین اقداماتی می تواند باشد و ادامه داشته باشد  ، هر چه کارها خا لصا نه و توسط مردم انجام گیرد اثر بخشتر می باشد و جوانان امروز بهتر با مرام و اهداف شهدا آشنا می شوند

سئوال : از مسئولین چه انتظاری دارید ؟

از مسئولین می خواهم که شهدا و راه شهدا را فراموش نکنند و رسیدگی به خانواده شهدا را سر لوحه کار خود قرار دهند.

سئوال : اگر خاطره ای از شهید دارید بفرمایید

خاطره که زیاد دارم ، جنگ که تمام شد به مجید گفتم بیا تا برات زن بگیرم ، گفت مادر تو فقط سه عروس داری و چهارمی آن حوریه بهشتی است من شهید میشم ، به شما می گم راه منو ادامه دهید حجاب داشته یاشید . یک شب خودش خواب شهدا را می بیند ، صبح  رفته بود پیش مرحوم حاجی منصور نظری یک دست کت وشلوار خریده بود به حاجی منصور گفته بود من پدر ندارم تو باید تشییع جنازه ام را سنگین برگزارکنی . به خونه هم که آمد کت وشلوار پوشیده بود  و با کمی نقل در دستش گفت من داماد شدم بیایید روی سرم نقل بریزید .صورتش بوسیدم به من گفت مادر من درب بهشت منتظرت می مانم

درباره‌ admin

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*