آخرین خبرها
خانه / جبهه / آشنایی با آزاده عزیزمان ، حسن بابایی
آشنایی با آزاده عزیزمان ، حسن بابایی

آشنایی با آزاده عزیزمان ، حسن بابایی

زندگی نامه آزاده سرافراز حسن (منصور) بابایی از زبان خودش :

من حسنعلی بابایی متخلص به منصور متولد هشتم فروردین 1344 در محله سرپل مهاباد هستم در سال 1350 وارد

مدرسه ابتدایی کورش (خونه کرم حسن) شدم که مدیر مدرسه همایون واقفی بود و معلم کلاس اول هم خودش بود کلاس دوم و سوم معلم ما مرحوم قلی افتخاری بود که در مدرسه بالا(فاطمه چی) و مدیر هم اکبراقا مهابادی بود کلاس 4و5 هم اصغر صفایی و عباس یغماییان معلم بودند یعنی اولین سال معلمی عباس بود که علوم و ریاضی درس میداد و بقیه درسها هم با صفایی بود سال 1355 وارد مدرسه راهنمایی فردوسی شدم که مدیرش مرحوم امیرحسین میرانزاده و بعد هم محمد افتخاری بود سال 1357 که انقلاب شد من کلاس سوم راهنمایی بودم وبیشتر باعث تعطیلی کلاس میشدم در سال 1358 وارد دبیرستان شدم و ابتدا در رشته ادبی و سپس با پافشاری مدیر دبیرستان مرحوم میرانزاده وارد رشته تجربی شدم که فقط 10 نفر دانش اموز داشت و اقایان علی و حسن میرانزاده که تازه معلم شده بودند از معلمان ما بودند زیست شناسی را حاج اقا کخی(زرین) درس میداد بقول بچه ها گلوکز اه

ریاضی و هندسه و جبر ومثلثات رو علی میرانزاده و فیزیک و شیمی را حسن میرانزاده و جغرافی را داود افتخاری و ادبیات هم با اکبر اشرفی و ورزش هم خلیل کلانی بود. همکلاسی ها :1-ناصر اشرفی2-رضا عسکریان3-حسین زینعلی4-احمد خدادای5-حسین خورسیدی6-حسن رستگار7-محمدتقی زنداور8-جهانگیر میرانزاده9-محمد علی تقی زادگان

و تا سال سوم دبیرستان باهم بودیم و در سال 1360که محمد فایضی-حسن مالکی-علی وزیری به ما اضافه شدند و شدیم 14 نفر و در سال 1362 همگی موفق به اخذ دیپلم شدیم

در سال 61 بیشتر همکلاسی های تجربی و هم بچه های علوم انسانی عضو بسیج بودیم و همان سال بیشتر بچه ها رفتند جبهه البته چون در ان زمان رضایت والدین شرط بود پدرم با رفتن من مخالفت کرد و از بچه هایی که رفتند حجت اشتری و حسن طحان شهید شدند رضا زنداور اسیر شد و محمد فایضی و محمد خلیلیان و محمدعلی تقی زادگان مجروح شدند

در سال 1363 اولین کنکور بعد از انقلاب برگزار شد و من موفق شدم در مرحله تستی قبول و در مرحله تشریحی شرکت کنم و در نهایت در رشته زمین شناسی دانشگاه اصفهان قبول شدم درمهر ماه  سال 1366 بعد از گذراندن 7 ترم با 144 واحد درسی فارغ التحصیل شدم.و بلافاصله برای انجام خدمت سربازی اعزام شدم در تاریخ 1366/8/21 به پادگان 01 کادر در افسریه تهران اعزام و دوره اموزش اولیه را تا بهمن 1362 به پایان رساندم و سپس به مرکز پیاده شیراز برای گذراندن اموزش پیشرفته رفتم و در اردیبهشت 1367 بعد از تقسیم به پادگان 58 ذوالفقار تهران معرفی و سپس به جبهه گیلانغرب اعزام شدم که در تاریخ 1367/4/31 در تک دشمن به اسارت درامدم که ابتدا به شهر بعقوبه و بعد به زندان الرشید بغداد و در نهایت به اردوگاه تکریت 19 منتقل شدیم .

در تاریخ 1369/6/21یعنی بعد از یک ماه که از ازادی اولین گروه اسرا گذشت من به خاک مقدس کشورم بوسه زدم و ابتدا به کرمانشاه و سپس به اصفهان امدم که در فرودگاه اصفهان با استقبال خانواده و دوستان و همشهریان عزیز روبرو شدم و زبانم بند امده بود تا اینکه رسیدیم مهاباد که مردم واقعا مرا غافلگیر کردند که جا دارد از همه تشکر کنم

در تاریخ ابان 1369 توسط یکی از دوستان به بنیاد جانبازان معرفی و مشغول بکار شدم و چون ارتباط شغلی با مدرک تحصیلی وجود نداشت توسط اقای دکتر خورشیدی به شرکت نفت معرفی و مشغول بکار شدم در سال 1372 برای کارشناسی ارشد رسوب شناسی در دانشگاه ازاد ثبت نام کردم و در حین کار بر روی دکل های حفاری که بصورت دو هفته کار و دو هفته استراحت بود درس را ادامه دادم

مدت 20 سال در واحد اکتشاف صنعت نفت کار کردم ودر مهر ماه 1390 بدلیل ازاده و جانباز بودن زودتر از موعد بازنشست شدم و در حال حاضر در شرکتهای خصوصی بر روی دکلهای حفاری کار میکنم

 

UnknownDSC06804

 

. آزاده بابایی از دوره اسارتش می گوید :

. شرایط در بغدا خیلی سخت بود مرداد ماه و اوج گرمای عراق (تموز) یا بقول خودمون خرماپزون بود و جای تنگ و کم ابی و گرسنگی و از همه بدتر بی خبری از خانواده شرایط مرگباری رو رقم میزد طوری که توی یک اتاق 15 متری 30 نفر را جا داده بودند و کف حیاطش فکر کنم 60 درجه گرما داشت حمام محدود دستشویی محدود یک وضع افتضاحی بود که حتی یاداوریش هم عذاب اوره

بهر حال بعد از 3 ماه به اردوگاه رفتیم که شرایط کمی بهتر بود و یک بار هم به زیارت کربلای معلا رفتیم و یک جلد قران مجید هدیه گرفتیم وناهار دلچسبی خوردیم که لین بهترین غذایی بود که در مدت اسارت خوردیم

ما سعی کردیم اونجا شرایط رو به نفع خودمان تغییر بدیم چون غذای اونا خیلی بد بود گفتیم سهمیه ما را خشکه بدین و خودمان اشپزخونه درست کردیم و غذا پختیم در بین اسایشگاهها زمینهای خشک و لم یزرعی بود که ما انها را برای کشاورزی وزمین والیبال و فوتبال استفاده کردیم و سعی کردیم اسرا را سرگرم کنیم و یکی دوبار هم تیم عراقی ها در مسابقه والیبال و فوتبال شکست دادیم در این مدت نه صلیب سرخ به دیدن ما امد نه هیچ سازمان دیگری و ما هیچ خبری از ایران نداشتیم تا اینکه جنگ عراق با کویت شروع شد و به تبع ان ما ازاد شدیم

درباره‌ admin

2 نظر

  1. سلام
    اقا منصور طاعاتتون قبول در تمامی مراحل زندگی موفق وموید باشید فکر کنم قبل از امتحان کنکو ر یک بار با شما رو زیارت کرده باشم
    خیلی خوشحال شدم تو زندگی موفق بوده ای
    به اخوین (عباس اقا وحسین اقا )سلام برسون اگه امکانش است تلفن عباس اقا رو برام ارسال کنید ویا تماس بگیریر
    9125590933 حسین زائری امیرانی

    با تقدیم احترام

  2. حسن بابایی

    سال ورود به دانشگاه 1362 بوده که 1363 نوشته شده

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*